قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1293
تاريخ الفي ( فارسى )
متوجّه جنگ منصور شد . منصور بعد از اطلاع بر اين قضيّه ، حميد بن قحطبه را به دفع ابراهيم فرستاد . بعد از تلاقى فريقين ، سپاه منصور طريق انهزام پيش گرفتند و لشكر ابراهيم دست به غارت و تاراج برآوردند . در اين وقت جعفر و محمّد پسران سليمان بن عبد اللّه بن عباس ، كه منصور ايشان را به امداد حميد بن قحطبه فرستاده بود رسيده آغاز محاربه نمودند و اين باعث هزيمت لشكر ابراهيم و موجب نصرت سپاه ابو جعفر شد . اتّفاقا ، در اثناى كارزار تيرى بر مقتل ابراهيم رسيده شهيد شد و سر مباركش را از بدن جدا كرده نزد منصور فرستادند . اين واقعه در بيست و پنجم شهر ذيقعدهء اين سال بود . چون ابراهيم بن حسن شهيد شد پسر او عبد اللّه بن ابراهيم ، كه « عبد اللّه اشتر » خواندند ، گريخته به سند رفت . منصور ، معن بن زايدهء شيبانى را به عقب او فرستاد . و معن در سند به حكومت مقرّر شد و عبد اللّه نيز در آن ديار مىبود تا داعى حقّ را اجابت كرد . سادات سند از نسل اشترند . بناى دار السّلام بغداد چون ابو العباس سفّاح در ايّام جهانبانى خود در نواحى كوفه شهرى ساخته آن را « مدينهء هاشميّه » نام نهاد و او را دار السّلطنهء خود ساخت و منصور بعد از سفّاح نيز در هاشميّه مىبود تا اين قضيّهء راونديان ، كه به بهانهء تابوت در هاشميّه درآمده به قصر امارت ريختند ، روى نمود بنابراين ، منصور خواست كه دار الملكى ديگر بنا كند . پس حكم كرد تا معماران مهندس موضعى مناسب پيدا كرده كه بناى بلدهء دار الخلافه را شايد قيام نمايد . آن جماعت بعد از جستجوى بسيار و تك و پوى فراوان اين منزل را ، كه الحال دار السّلام بغداد است و شهر بابل كه در قرآن مجيد واقع است به روايت اصحّ در اين زمين بود ، اختيار كرده به عرض رسانيدند كه فلان محل كه ممر قافله و كاروان است و مشتمل بر ميوهء تابستان و زمستان ، به تعمير سزاوارتر مىنمايد . و منصور از اين خبر مسرور و خوشحال گشته خود متوجّه آن موضع شد . از علىّ بن يقطين ، كه از خواص اصحاب امام جعفر صادق ، عليه و آله التّحيّة و السّلام ، است و در آن وقت وزير منصور بود ، منقول است كه مىفرمود : من در آن سفر همراه منصور بودم . چون به زمين بغداد رسيد چند نوبت از اين طرف مىرفت و احتياط مىنمود . در آن موضع ديرى بود و راهبى در وى مقام داشت . من به آن دير درآمدم كه با راهب ساعتى صحبت دارم . چون به آنجا درآمدم راهب از من پرسيد : سبب تردّد امير در اين موضع چيست ؟ گفتم : مىخواهد كه در اين موضع شهرى بسازد . گفت : نام او چيست ؟ گفتم : عبد اللّه . گفت : لقب او چيست ؟ گفتم : المنصور باللّه . گفت : كنيتش كدام است ؟ گفتم : ابو جعفر . راهب گفت : او اين شهر را نتواند بنا كند . گفتم : چرا ؟ گفت : از آن سبب كه ما در كتب قديمه يافتهايم كه در اين